یادداشت؛

شخص موسوی خوئینی‌ها نه کاریزمای شخصیتی دارد و نه امکان برانگیختگی اجتماعی!

هاشمی رفسنجانی با داشتن سابقه عناوین درشت قبل و بعد از انقلاب نتوانست مکنونات قلبی خود را پیاده کند و در واقع می توان گفت او در سپهر سیاسی ایران اسلامی یک ناکام باقی ماند، پس با در نظر آوردن سوابق موسوی خویینی ها و مقایسه آن با شخصی مانند هاشمی بهتر متوجه می شویم که موسوی خویینی ها توان تولید بحران را ندارد،هرچند تمایل و نیت آن را داشته باشد.

به گزارش عصر همدان؛ هاشمی رفسنجانی با داشتن سابقه عناوین درشت قبل و بعد از انقلاب نتوانست مکنونات قلبی خود را پیاده کند و در واقع می توان گفت او در سپهر سیاسی ایران اسلامی یک ناکام باقی ماند، پس با در نظر آوردن سوابق موسوی خویینی ها و مقایسه آن با شخصی مانند هاشمی بهتر متوجه می شویم که موسوی خویینی ها توان تولید بحران را ندارد،هرچند تمایل و نیت آن را داشته باشد.

کسی که ادعای لیدری و قدرت برانگیختگی دارد می بایست چند عامل را درخورد و جامع سراغ داشته باشد؛ مانند:
پشتوانه تئوریک؛
قدرت مدیریت نخبگانی؛
سابقه مدیریت اجرایی؛
مقبولیت و پذیرش اجتماعی؛
و…
به عنوان مثال شخصیتی مانند حضرت امام رحمت الله هنگامی که نظریه ولایت فقیه را مطرح فرمودند، این نظریه ریشه در قرآن، سنت و سیره معصومین علیهم السلام و نیز ۱۴۰۰ سال فرهنگ شیعی و پشتوانه حکومت داری سلسله های شیعی مانند آل بویه، سربداران و صفویه بود.

پس لازم است به این مسئله توجه کنیم که اگر قاطبه حوزه های علمیه و علمای شیعه در برابر این نظریه جانب موافق را گرفتند به دلیل همین مسبوق به سابقه بودن است.

حضرت امام هنگامی که یکی از مدرسین تراز اول حوزه علمیه قم بودند و چه هنگامی که مشاور آیت الله العظمی بروجردی و چه بعد از رحلت آقای بروجردی، توانایی مدیریت ستارگان درخشان حوزه از سمت ایشان به منصه ظهور رسیده و این افراد از مقطع شروع نهضت تا پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از آن در استقرار نظام، ستون های مستحکمی برای تبیین مبانی نظری و عملیاتی ساختن آن مبانی بودند حضرت امام ۱۰ سال خود به صورت مستقیم در راس نظامی بود که مبانی فکری آنرا خود طراحی نمودند.

جامعه در آستانه انقلاب در مقایسه بین آرمان، آرزو و ایده آل های خود با واقعیت های موجود، شاهد شکاف های عمیقی منبعث از ظلم و ستم و بی عدالتی سیستم حاکم بود تا حدی که به مرحله انفجار رسیده و تنها نیاز به یک جرقه داشت تا شعله‌های اعتراض و قیام برافروخته شود.

یعنی جامعه به طور کلی آن نظام را غیر کارآمد و ظالم می دانست و افق دید روشنی با ادامه آن سیستم برای خود متصور نبود و نظام قابل عرضه از مبانی تئوریک حضرت امام را نظام ایده آل خود فرض نمود،در نتیجه نهایت همراهی و مجاهدت را به عمل آورد.

اگر ادعا شد که موسوی خوئینی ها چیزی برای عرضه ندارد و با دستان خالی برای سهم‌خواهی آمده است دقیقاً به دلیل فقدان مولفه های یاد شده است؛ در جامعه و بخش نخبگانی اصلاحات و به ویژه در شخصیت او چیزی از معیارهای ذکر شده یافت نمی شود.

نه تنها موسوی خویینی ها نتوانسته مبانی تئوریکی در برابر نظریه ولایت فقیه تولید و عرضه نماید تا اینکه برای حوزه های علمیه و جامعه قابل پذیرش باشد، بلکه تمام بدنه نواندیشان دینی چیزی جز تقلید از نواندیشی دینی در دنیای مسیحیت نداشته و عرضه نکرده است، تا حدی که حضرت آقا فرمودند این افراد مطالب ۲۰۰ سال قبل دنیای مسیحیت را در اینجا تکرار می‌کنند که اتفاقاً این مطالب در حال حاضر در همان دنیای مسیحیت نیز مقبولیت ندارد و آنان خود از این باورها تا حد زیادی عدول کرده اند.

نظریه ولایت فقیه که شخصی مانند منتظری نتوانست در برابر آن بایستد و هرگاه مورد نقد جدی قرار می گرفت، مدعی می شد من خود چند هزار صفحه در مورد ولایت فقیه مطلب نوشته ام به صرف یک نقد گذرا و بی پشتوانه موسوی خویینی خدشه بردار نیست،

در پیشینه سیاسی موسوی خوئینی ها اگرچه مرد خاکستری یا پدر معنوی اصلاحات هم نامیده شده باشد، اما سابقه ای قوی و مستمر از مدیریت نخبگانی جبهه اصلاحات دیده نمی شود

او کسی نبوده است که با پرده نشینی بتواند بزرگان اصلاحات مانند هاشمی، خاتمی، کروبی، عارف یا سایرین را مدیریت کرده باشد و اگر به دلیل قحط الرجال بودن اکنون سمتی به او رسیده است، دلیل بر توفیق مدیریت و هماهنگی جبهه اصلاحات توسط وی نیست، چراکه هم اکنون در صحنه عمل، عکس آن را شاهد هستیم و تشنج و پراکندگی ای کم سابقه در آن جبهه به ظهور رسیده است و برخوردهای متناقض جبهه اصلاحات باهمین نامه سرگشاده یکی از نمونه‌های این پراکندگی است.

جریان اصلاحات علیرغم اینکه در تمام دوران حضور در لایه های قدرت تبعیت جامع و کاملی از اصول و قواعد نظام لیبرال را بایسته سیاق سیاسی اجرایی خود ساخته، اما هیچگاه جرائت آنرا نداشته است تا به صراحت آرمان و آمال و اهداف خود را به جامعه معرفی کند، بلکه همواره نیت و انگیزه خود را در پوشش عبارت‌هایی مانند اسلام ناب و خط امام پنهان ساخته است، در نتیجه با این روش که راهنمای چپ بزند و به سمت راست بپیچد، جامعه استقلالی برای ایشان قائل نیست و دقیقاً در این هفت سال اخیر برای بسیاری از افراد جامعه مشخص شده است چگونه این افراد با پیگیری سیاست‌های غلط لطمه به نظام و استقلال ایران اسلامی می زنند و با چه بی تدبیری هایی منافع ملی را خرج دشمنان می نمایند و به همین دلیل است که این جریان در حال حاضر با افت شدید مقبولیت اجتماعی روبرو شده است و نیز بر این اساس ادعا داریم با وجود تمام ضعف ها و تنگناهایی که تولید شده جامعه بر این باور است که اکثریت این فشارها به دلیل حضور این طیف سیاسی است و با سپری شدن دوره حضور آنان و دور شدن آنان از مراکز تصمیم گیری، امید به بهبود شرایط را دارند و هنوز هم آرمان و آمال خود را در درون نظام اسلامی قابل تحقق می دانند و شکست سخت اصلاحات در اسفند ۹۸ نتیجه این رویکرد جامعه است، بنابراین بحرانی که امثال خوئینی ها به دنبال القاء آن هستند محقق نخواهد شد.

به بیان واضح و خلاصه باید گفت جبهه متبوع جناب خویینی ها از عقبه تئوریک بومی و درون ساختاری نظام شیعی برخوردار نیست و هر آنچه گفته اند از نواندیشی دینی در دنیای مسیحیت وام گرفته اند و سبک اداره حکومتی ایشان هم برگرفته از نظام سرمایه داری لیبرال است که اتفاقاً به شکاف های عمیق اجتماعی می‌انجامد تا جایی که امروزه در خود امریکا شاهد اعتراضاتی به همین نظام هستیم.

شخص موسوی خوئینی ها نه کاریزمای شخصیتی دارد و نه توان مدیریتی نخبگانی و نه امکان برانگیختگی اجتماعی، هاشمی رفسنجانی با داشتن سابقه عناوین درشت قبل و بعد از انقلاب نتوانست مکنونات قلبی خود را پیاده کند و در واقع می توان گفت او در سپهر سیاسی ایران اسلامی یک ناکام باقی ماند، پس با در نظر آوردن سوابق موسوی خویینی ها و مقایسه آن با شخصی مانند هاشمی بهتر متوجه می شویم که موسوی خویینی ها توان تولید بحران را ندارد،هرچند تمایل و نیت آن را داشته باشد.

برای همین است که باز هم تاکید می‌شود موسوی خوئینی ها هدفش از نگارش نامه سرگشاده به رهبری بیش از هر موضوع دیگر به دنبال سهم خواهی برای خود و جبهه متبوعش می باشد، زیرا اماره های موجود سخت نشان از به قهقرا رفتن دوستداران لیبرالیسم وطنی دارد.

در سابقه سیاسی ایرانیان با وجود استبدادهای سیاه و سفید، خیانت سیستماتیک به آب و خاک و دین و ملت پیدا نمی شود ،تنها بعد از قاجاریه است که ما شاهد خیانت سیستماتیک و پیوند و پیوستاری بین خائنان با بیگانگان و حضور آنان در مراکز قدرت هستیم.

در دهه اول انقلاب بخش عمده‌ای از خائنین وطنی کوچ کردند و یا به قهقرا رفتند اما بعد از دولت کارگزاران و استمرار آن سیاست بخش‌هایی از آن جریان در لایه‌های قدرت دیده شدند و خود را باز تولید نمودند.

حال با فرصت هفت ساله ای که تا کنون برای پیروان تفکر سازش ایجاد شد علی رغم تمامی فرصت سوزی هایی که اتفاق افتاد، آورده ای هم برای ایران اسلامی تولید شده و آن اینکه جامعه به شناخت مناسبی از مبانی فکری و توان اجرایی این جماعت رسیده است، به گونه ای که بصیرتی که حضرت آقا از توده انتظار داشتند عملاً با اقدامات نسنجیده این جماعت و بر افتادن نقاب از چهره ها تاحد قابل پذیرشی تولید شده است و نتیجه حضور اخیر غرب گرایان در لایه های قدرت کاهش مقبولیت اجتماعی و بازتولید و خیزش مجدد جریان اصیل انقلاب را موجب شده است. پس انتظار آن می رود تا انقلابیون به دور از احساسات و برابر عقل و منطق، آمال جامعه را محقق کنند و از این غوغاسالاری ها و فتنه انگاری ها نهراسند.

هوشنگ نادری
انتهای پیام/ن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب