بیشترین بازدیدها

یادداشت

من، یک عصر تابستانی و حاج میرزا سلگی؛

سردار سلگی بزرگ مرد تاریخ جبهه و دفاع مقدس

منتظر بودم که برنامه تمام شود، حاج میرزاسلگی بزرگ که سخنانش را تمام کرد فرمانده ناحیه انگار که بداند من در دلم چه میگذرد رو به من کرد و گفت شما همراه سردار تا رزن بروید، من که به خواسته خودم رسیده بودم خیلی سریع سوار خودرو حاج میرزا شدم و خودم برای استفاده حداکثری از این فرصت طلایی به قول دوستان تاریخ شفاهی آماده کردم.

به گزارش عصر همدان؛ عصر دلنشین یک روز تابستانی بود ،برای تهیه خبر و گزارش از برنامه آبروی محله به نام شهید رضایی در روسای وسمق دعوت شده بودم.بدون اینکه بدانم ریز برنامه،شخصیتهای حاضر و سخنرران چه کسی است به سمت این برنامه حرکت کردم، در مسیر با یکی از دوستان همسفر شدیم.

برنامه ابروی محله شهید رضایی و درواقع به نام آبروی محله در مدرسه روستای وسمق در حال برگزاری بود.

چند صد متری مدرسه محل برگزاری بچه های بسیج با لباسهای سبز برای استقبال از میهمانان ایستاده بودند.

از خودرو پیاده شدیم و پیاده چند صد متر فاصله تا محل برگزاری را طی کردیم، در مقابل درب مدرسه ابتدا پذیرایی شدیم، تا پا را از در مدرسه داخل گذاشتم با صحنه ی زیبایی از جمعیت منظم با صفهای طولانی مواجه شدم.

اینطور موقع ها ما رسانه ای ها همیشه دنبال این هستیم که بدانیم مهمانان چه کسانی هستند و چه شخصیت هایی در برنامه حضور دارند.

یکی از رفقای قدیمی که در حوزه بسیج شاهنجرین مدتی را با هم گذرانده بودیم جلو آمد و ضمن خوش آمد گویی در گوشم گفت سخنرا حاج میرزا است.

من که مدت ها بود آرزوی صحبت حضوری با این مرد بزرگ داشتم گل از گلم شکفت. پیش خودم گفتم اینجا وقتش است که از او برای یک دیدار در موقعیت بهتر وقت بگیرم.

منتظر بودم که برنامه تمام شود، حاج میرزاسلگی بزرگ که سخنانش را تمام کرد، فرمانده ناحیه شهرستان، انگار که بداند من در دلم چه میگذرد رو به من کرد و گفت شما همراه سردار تا رزن بروید.

من که به خواسته خودم رسیده بود خیلی سریع سوار خودرو حاج میرزا شدم و خودم برای استفاده حداکثری از این فرصت طلایی به قول دوستان تاریخ شفاهی آماده کردم.

همان ابتدای حضورم در خودرو، سردار سلگی احوالپرسی گرمی با ما کرد از رسانه و محل کار و محل زندگی پرسید و من هم بی قرار آغاز صحبت با این بزرگ مرد تاریخ جبهه و دفاع مقدس خیلی سریع توضیحات را به او دادم.

من که قبل از همسفر شدن با سردار در ذهن خودم ده ها سوال ردیف کرده بودم سر صحبت را از عملیات مرصاد و  نقش ایشان و تیپ انصارالحسین در نابودی ستون نظامی منافقین شروع کردم.

از طرفی بسیار مشتاق بودم ببینم نظر مهمترین عامل شکست منافقین در مورد فیلم سینمایی که با نام رد خون در مورد مرصاد ساخته شده چیست؟ خب،من پییش از این در مصاحبه و ساخت مستند کوتاهی با سه رزمنده حاضر در مرصاد فهمیده بودم که قطعا اگر میرزاسلگی و یاران تیپ انصارالحسین (ع) همدان نبودند منافقین می توانستند خطرات بسیاری برای کشور بوجود بیاورند اما می خواستم جزییات را از زبان فرمانده اصلی میدان بشنوم.

لحظات سریع می گذشت و من فقط طول مسیر روستای وسمق تا رزن را برای شنیدن سخنان یکی از قهرمانان ملی این سرزمین فرصت داشتم.

سوالم را پرسیدم، از مرصاد و از نظرش در مورد رد خون مهدویان

از هنگامی که ایشان شروع کرد به سخن گفتن ضبط صوت گوشی همراهم را روشن کردم. مهربانی،محبت،صبر و حوصله اش در برابر سوال های پی در پی من پر از سوال مرا یاد جمله رهبری در مورد ایشان انداخت.

زمان به سرعت گذشت و ما چشم برهم زدنی به رزن رسیدیم،نزدیکی های اذان مغرب بود شاید نیم ساعتی تا اذان مغرب فرصت داشتیم.سردار برای رسیدن به همدان عجله داشت و از طرفی سوال های من در مورد منافقین پایانی نداشت. سردار از عدم ارائه و انعکاس دقیق رشادت های بچه های همدان در عملیات مرصاد گله داشت،

رد خون را ندیده بود و قرار شد تا در فرصتی این اثر سینمایی را ببینند و بعد در موردش با هم صحبت کنیم.قرار بود تا در فرصت های بیشتری خدمتشان برسم اما امروز شنیدم این اسوه فداکاری به یاران شهیدش پیوسته و ما غافلان دنیای عادتها را به خودمان واگذار کرده…

میرزای سلگی یادگار تمام خنده ها و ایثارگری هایی بود که از رزمندگان دوران خون و حماسه برای ما فرزندان ایران گفته اند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

آخرین مطالب